شمارهٔ ۵۹۵
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
به جایی امن آرامیده مرغی داشت ماوایی
صدای شهپر شاهین برآمد ناگه از جایی
عقابی در رسید از اوج استیلا و پیش وی
به جز تسلیم نتوانست صید ناتوانایی
شکارانداز صیادی برآمد تیغ کین بر کف
فکند آشوب در وحشی شکاری بند برپایی
به برج خویش ساکن بود ثابت کوکبی ناگه
چو سیمایش به بحر اضطراب افکند سیمایی
تنی کز جا نجنبیدی ز آشوب قیامت هم
قیام انگیز وی گردید فرقد و بالایی
ز گرد ره به تاراج دل افتادند چشمانش
چنان کافتند غارت پیشگان درخوان یغمایی
زبانی داده اند از عشوه آن چشم سخنگو را
که در گوش خرد صد حرف می گوید به ایمایی
زمین فرسایی از سجده های شکر واجب شد
که سر در کلبه من زد کله بر آسمان سایی
پی عذر قدومت محتشم تا دم آخر
بر آن در جبهه سایی آستان از سجده فرسایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş