شمارهٔ ۸
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
به عزت نامزد شد هرکه نامد مدتی سویت
به این امید من هم چند روزی رفتم از کویت
به راه جستجویت هرکه کمتر می کند کوشش
نمی بیند دل وی جز کشش از زلف دلجویت
تو را آن یار می سازد که باشد قبله اش غیری
کند در سجده های سهو محراب خود ابرویت
چه میسایی رخ رغبت به پای آن که می داند
کف پای بت دیگر به از آیینه رویت
ز دست آموز مرغ دیگران بازی مخور چندین
به بازی گر سری برمی کند از حقله مویت
سیه چشمی برو افسون و مست اکنون محال است این
که افروزد چراغی از دل وی چشم جادویت
تو را این بس که هرگز محتشم نشنید ازو حرفی
که خالی باشد از بدگویی رخسار نیکویت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş