شمارهٔ ۸
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
چو بر زندانیان رانی سیاست یاد کن ما را
بگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را
زبان شکوه بگشایم اگر بر خنجر جورت
ملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را
اگر بر دار بیدادت بر آریم از زبان آهی
به رسوایی برون زین دار بی بنیاد کن ما را
نمودی یک وفا دادیم پیشت داد جانبازی
بیا و امتحانی نیز در بیداد کن ما را
به سودای دل ناشاد خود در مانده ام بی تو
به این نیت که هرگز در نمانی شاد کن ما را
چو روزی می نشستم بر سر راهت اگر گاهی
غریبی را ببینی بر سر ره یاد کن ما را
ملولم از خموشی محتشم حرفی بگو از وی
زمانی هم زبان ناله و فریاد کن ما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş