بخش ۱۱
ن نصرالله منشی
0
Altın Yaprak
شبانگاهی بفلان شهر در خانه آشنایی فرود آمدم چون از شام فارغ شدیم برای من جامه خواب راست کردند و بنزدیک زن رفت و مفاوضت ایشان می توانستم شنود که میان من و ایشان بوریایی حجاب بود زن را می گفت که می خواهم فردا طایفه ای را بخوانم و ضیافتی سازم که عزیزی رسیده است زن گفت مردمان را چه می خوانی و در خانه کفاف عیال موجود نه آخر هرگز از فردا نخواهی اندیشید و دل تو بفرزندان و اعقاب نخواهد نگریست مرد گفت
اگر توفیق احسان و مجال انفاقی باشد بدان ندامت شرط نیست که جمع و ادخار نامبارکست و فرجام آن نامحمود چنانکه ازان گرگ بود زن پرسید که چگونه است آن
گفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş