بخش ۳
ن نصرالله منشی
0
Altın Yaprak
و مطوقه به مسکن موش رسید کبوتران را فرمود که فرود آیید فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند و آن موش را زبرا نام بود با دهای تمام و خرد بسیار گرم و سرد روزگار دیده و خیر و شر احوال مشاهدت کرده و در آن مواضع از جهت گریزگاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هریک را در دیگری راه گشاده و تیمار آن فراخور حکمت و بر حسب مصلحت بداشته مطوقه آواز داد که بیرون آی زبرا پرسید که کیست نام بگفت بشناخت و به تعجیل بیرون آمد
چون او را در بند بلا بسته دید زه آب دیدگان بگشاد و بر رخسار جوی ها براند و گفت ای دوست عزیز و رفیق موافق ترا در این رنج که افگند جواب داد که انواع خیر و شر به تقدیر بازبسته است و هرچه در حکم ازلی رفتست هرآینه بر اختلاف ایام دیدنی باشد از آن تجنب و تحرز صورت نبندد
و مرا قضای آسمانی در این ورطه کشید و دانه را بر من و یاران من جلوه کرد و در چشم و دل همه بیاراست تا غبار آن نور بصر را بپوشانید و پیش عقل ها حجاب تاریک بداشت و جمله در دست محنت و چنگال بلا افتادیم و کسانی که از من قوت و شوکت بیشتر دارند و به قدر و منزلت پیشترند با مقادیر سماوی مقاومت نمی توانند پیوست و امثال این حادثه در حق ایشان غریب و عجیب می نماید و هرگاه که حکمی نازل می گردد قرص خورشید تاریک می شود و پیکر ماه سیاه و ارادت باری عزت قدرته و علت کلمته ماهی را از قعر آب به فراز می آرد و مرغ را از اوج هوا به حضیض می کشد چنانکه نادان را غلبه می کند میان دانا و مطالب او حایل می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş