بخش ۳
ن نصرالله منشی
0
Altın Yaprak
پارسا مردی بود و در جوار او بازارگانی بود که شهد و روغن فروختی و هر روز بامداد قدری از بضاعت خویش برای قوت او بفرستادی چیزی ازان بکار بردی و باقی در سبویی می کردی و در طرفی از خانه می آویخت به آهستگی سبوی پر شد یک روزی دران می نگریست اندیشید که اگر این شهد و روغن به ده درم بتوانم فروخت ازان پنج سر گوسپند خرم هر ماهی پنج بزایند و از نتایج ایشان رمه ها سازم و مرا بدان استظهاری تمام باشد اسباب خویش ساخته گردانم و زنی از خاندان بخواهم لاشک پسری آید نام نیکوش نهم و علم و ادب درآموزم چون یال برکشد اگر تمردی نماید بدین عصا ادب فرمایم این فکرت چنان قوی شد و این اندیشه چنان مستولی گشت که ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوی زد درحال بشکست و شهد و روغن تمام به روی او فرو دوید
و این مثل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقان تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن به ندامت کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş