بخش ۳
ن نصرالله منشی
0
Altın Yaprak
چون غیبت باخه از خانه او دراز شد جفت او در اضطراب آمد و غم و حیرت و اندوه و ضجرت بدو راه یافت و شکایت خود با یاری باز گفت جواب داد که اگر عیبی نکنی و مرا دران متهم نداری ترا از حال او بیاگاهانم گفت ای خواهر در سخن تو چگونه ریبت و شبهت تواند بود و در اشارت تو تهمت و به چه تاویل صورت بندد گفت او با بوزنه ای قرینی گرم آغاز نهاده است و دل و جان بر صحبت او وقف کرده و مودت او از وصلت تو عوض می شمرد و آتش فراق تو به آب وصال او تسکینی می دهد غم خوردن سود ندارد تدبیری اندیش که متضمن فراغ باشد پس هر دو رای ها در هم بستند هیچ حیلت و تدبیر ایشان را واجب تر از هلاک بوزنه نبود و او خود به اشارت خواهر خوانده بیمار ساخت و جفت را استدعا کرد و از ناتوانی اعلام کرد
باخه از بوزنه دستوری خواست که به خانه رود و عهد ملاقات با اهل و فرزند تازه گرداند چون آنجا رسید زن را بیمار دید گرد دل جویی و تلطف برآمد و از هر نوع چاپلوسی و تودد در گرفت البته التفاتی ننمود و به هیچ تاویل لب نگشاد از خواهر خوانده و تیمار دار پرسید که موجب آزار و سخن ناگفتن چیست گفت بیماری که از دارو نومید باشد و از علاج مایوس دل چگونه رخصت حدیث کردن یابد چون این باب بشنود جزع ها نمود و رنجور و پرغم شد و گفت این چه داروست که در این دیار نمی توان یافت و به جهد و حیلت بران قادر نمی توان شد زودتر بگویید تا در طلب آن بپویم و دور و نزدیک بجویم و اگر جان و دل بذل باید کرد دریغ ندارم جواب داد که این نوع درد رحم معالجت آن بابت زنان باشد و آن را هیچ دارو نمی توان شناخت مگر دل بوزنه باخه گفت آن کجا به دست آید جواب داد که همچنین است و ترا بدین خواندیم تا از دیدار بازپسین محروم نمانی و الا این بیچاره را نه امید خفت باقی است و نه راحت صحت منتظر باخه از حد گذشته رنجور و متلهف شد و غمناک و متاسف گشت و هرچند وجه تدارک اندیشید مخلصی ندید طمع در دوست خود بست و با خود گفت اگر غدر کنم و چندان سوابق دوستی و سوالف یگانگی را مهمل گذارم از مردی و مروت بی بهره گردم و اگر بر کرم و عهد ثبات ورزم و جانب خود را از وصمت مکر و منقصت غدر صیانت نمایم زن که عماد دین است و آبادانی خانه و نظام تن در گرداب خوف بماند از این جنس تاملی بکرد و ساعتی در این تردد و تحیز ببود آخر عشق زن غالب آمد و رای بر دارو قرار داد که شاهین وفا سبک سنگین بود
و پیغامبر گفت علیه السلام حبک الشی ء یعمی و یصم و دانست که تا بوزنه را در جزیره نیفگند حصول این غرض متعذر و طالب آن متحیز باشد
در حال ضرورات مباح است حرام
بدین عزیمت به نزدیک بوزنه باز رفت و اشتیاق بوزنه به دیدار او هرچه صادق تر گشته بود و نزاع به مشاهدت او هرچه غالب تر شده چندانکه بر وی افگند اندک سکون و سلوتی یافت و گرم بپرسید و از حال فرزندان و عشیرت استکشافی کرد باخه جواب داد که رنج مفارقت تو بر من چنان مستولی شده بود که از انس وصال ایشان تفرجی حاصل نیامد و از تنهایی تو و انقطاع که بوده است از اتباع و اشیاع هرگه می اندیشیدم عمر بر من منغص می گشت و صفوت عیش من کدورت می پذیرفت و اکنون چشم دارم که اکرامی واجب داری و خانه و فرزندان مرا به دیدار خویش آراسته و شادمانه کنی تا منزلت من در دوستی تو همگنان را مقرر شود و اقربا و پیوستگان مرا مباهاتی و مفاخرتی حاصل آید و طعامی که ساخته آید پیش تو آرند مگر بعضی از حقوق مکارم تو گزارده شود
بوزنه گفت زینهار تا دل بدین معانی نگران نداری و جانب مرا با خویشتن بدین موالات و مواخات فضیلتی نشناسی که اعتداد من به مکارم تو زیادت است و احتیاج من به وداد تو بیشتر چه من از عشیرت و ولایت و خدم و حشم دور افتاده ام و ملک و ملک را نه به اختیار بدرود کرده هرچند ملک خرسندی بحمدالله و منه ثابت تر است و معاشرت بی منازعت مهنا تر و اگر پیش ازین نسیم این راحت به دماغ من رسیده بودی و لذت فراغت و حلاوت قناعت به کام من پیوسته بودی هرگز خویشتن بدان ملک بسیار تبعت اندک منفعت آلوده نگردانیدمی و سمت این حیرت بر من سخت نشدی
کسی که عزت عزلت نیافت هیچ نیافت
کسی که روی قناعت ندید هیچ ندید
و با این همه اگر نه آنستی که ایزد تعالی به مودت و صحبت تو بر من منتی تازه گردانید و موهبت محبت تو در چنین غربتی ارزانی داشت مرا از چنگال فراق که بیرون آوردی و از دست مشقت هجران که بستدی پس بدین مقدمات حق تو بیشتر است و لطف تو در حق من فراوان تر بدین موونت و تکلف محتاج نیستی که در میان اهل مروت صفای عقیدت معتبر است و هرچه ازان بگذرد وزنی نیارد که انواع جانوران بی سابقه معرفت با هم نشین در طعام و شراب موافقت می نمایند و چون ازان بپرداختند از یکدیگر فارغ آیند و باز دوستان را اگرچه بعد المشرقین اتفاق افتد سلوت ایشان جز به یاد یکدیگر صورت نبندد و راحت ایشان جز به خیال یکدیگر ممکن نگردد درین به وصال خوش می باشند و بر امید خیال به خواب می گرایند
و اختلاف دزدان به خانها از وجه دوستی و مقاربت نیست اما برای غرضی چندان رنج برگیرند و گاه و بی گاه تجشم واجب دارند وآن کس که داربازی کند اگر دوستان دران نشناسند از سعی باطل احتراز صواب بینند اگر خواهی که به زیارت اهل تو آیم و دران مبادرت متعین شمرم می دان که حدیث گذشتن من از دریا متعذر است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş