بخش ۵
ن نصرالله منشی
0
Altın Yaprak
گفت بوزنگان را عادت است که چون بزیارت دوستی روند و خواهند که روز برایشان بخرمی گذرد و دست غم بدامن انس ایشان نرسد دل با خود نبرند که آن مجمع رنج و محنت و منبع غم و مشقت است و باختیار صاحب خود بر اندوه و شادی ثبات نکند و هر ساعت عیش صافی را تیره می گرداند و عمرهنی را منغص می کند و چون بخانه تو می آمدم خواستم که انس دیدار تو بر من تمام شود وزشت باشد که خبر ملالت آن مستوره شنودم و دل با خود نبرم و ممکن است که تو معذور داری لکن آن طایفه بد برند که با چندین سوابق اتحاد دراین محقر مضایقت می نماید و طلب فراغ تو در آنچه ضرری بمن راجع نمی گردد فرو می گذاری
اگر بازگردی تا ساخته و آماده آیم نیکوتر
باخه برفور بازگشت و بنجح مراد و حصول عرض واثق شد و بوزنه را برکران آب رسانید او بتگ بر درخت دوید باخه ساعتی انتظار کرد پس آواز داد بوزنه بخند ید و گفت
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
در شرط تو نبود که با من تواین کنی
که من در ملک عمر بآخر رسانیده ام و گرم و سرد روزگار چشیده و بخیر و شر احوال بینا گشته و امروز که زمانه داده خود باز ستد وچرخ در بخشیده خود رجوع روا داشت در زمره منکوبان آمده ام و از این نوع تجربت بیافته و مثل مشهور است که قد انزلنا و ایل علینا و بحکم این مقدمات هرچه رود برمن پوشیده نماند و موضع نفاق و وفاق نیکو شناسم درگذر از این حدیث و بیش در مجلس مردان منشین و لاف حسن عهد فروگذار چه اگر کسی درهمه هنرها دعوی پیوندد واز مردمی ومروت بسیار تصلف جایز شمرد چون وقت آزمایش فراز آید هراینه بر سنگ امتحان زرد روی گردد و انواع چوبها در صورت مجانست و مساوات ممکن شود و اگر بانگی بیارایند و در زینت تکلفی فرمایند کمتر چوبی را بر ظاهر دیدار بر عود رجحان ومزیت افتد اما چون انصاف آتش در میان آید عود را در صدر بساط برند و ناژ را علف گرمابه سازند
چون بآتش رسند هر دو بهم
نبود فعل عود چون چند چندن
و نیز گمان مبر که من همچون آن خرم که روباه گفته بود که دل و گوش نداشت باخه پرسید که چگونه است آن
گفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş