بخش ۳۵ - حکایت باخه و دو بط
ن نصرالله منشی
0
Altın Yaprak
آورده اند که در آب گیری دو بط و یکی باخه ساکن بودند و میان ایشان به حکم مجاورت دوستی و مصادقت افتاده ناگاه دست روزگار غدار رخسار حال ایشان بخراشید و سپهر آینه فام صورت مفارقت بدیشان نمود و در آن آب که مایه حیات ایشان بود نقصان فاحش پیدا آمد بطان چون آن بدیدند به نزدیک باخه رفتند و گفت به وداع آمده ایم پدرود باش ای دوست گرامی و رفیق موافق باخه از درد فرقت و سوز هجرت بنالید و از اشک بسی در و گهر بارید
و گفت ای دوستان و یاران مضرت نقصان آب در حق من زیادت است که معیشت من بی از آن ممکن نگردد و اکنون حکم مروت و قضیت کرم عهد آن است که بردن مرا وجهی اندیشید و حیلتی سازید گفتند رنج هجران تو مارا بیش است و هرکجا رویم اگر چه در خصب و نعمت باشیم بی دیدار تو از آن تمتع و لذت نیایم اما تو اشارت مشفقان و قول ناصحان را سبک داری و بر آنچه به مصلحت حال و مآل تو پیوندد ثبات نکنی و اگر خواهی که ترا ببریم شرط آنست که چون ترا برداشتیم و در هوا رفتیم چندان که مردمان را چشم بر ما افتد هرچیز گویند راه جدل بربندی و البته لب نگشایی گفت فرمان بردارم و آنچه برشما از روی مروت واجب بود به جای آوردید و من هم می پذیرم که دم طرقم و دل در سنگ شکنم
بطان چوبی بیاوردند و باخه میان آن به دندان بگرفت محکم و بطان هر دو جانب چوب را به دهان برداشتند و او را می بردند چون به اوج هوا رسیدند مردمان را از ایشان شگفت آمد و از چپ و راست بانگ بخاست که بطان باخه می برند باخه ساعتی خویشتن نگاه داشت آخر بی طاقت گشت و گفت تا کور شوید دهان گشادن بود و از بالا در گشتن بطان آواز دادند کهبر دوستان نصیحت باشد
نیک خواهان دهند پند ولیک
نیک بختان بوند پند پذیر
باخه گفت این همه سودا است چون طبع اجل صفرا تیز کرد و دیوانه وار روی به کسی آورد از زنجیر گسستن فایده حاصل نیاید و هیچ عاقل دل در دفع آن نبندد
ان المنایا لاتطیش سهامها
از مرگ حذر کردن دو وقت روا نیست
روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş