شمارهٔ ۱۰۰
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
در بهار از فاقه رنگ زعفران باشد مرا
پیرهن بر دوش از برگ خزان باشد مرا
چون دوات خشک از چشم قلم افتاده ام
از تهیدستی دهان بی زبان باشد مرا
سبزه یی خرم نگشت انگشت خاری تر نشد
در چمن جوها پر از آب روان باشد مرا
در ته گرد کسادی شد متاعم پایمال
روزگاری شد خجالت از دکان باشد مرا
پیرم اما آه من از هفت گردون بگذرد
ناوک الماس پیکان در کمان باشد مرا
گرچه من مورم به چشم کم مبین ای مدعی
از پر پرواز ترکش بر میان باشد مرا
پی به منزل می برم هر چند دور افتاده ام
شمع ها روشن ز گرد کاروان باشد مرا
بهر روزی می کنم بافندگی چون عنکبوت
خانه همچون دار باز از ریسمان باشد مرا
می کنم نظاره نعمت ها و حسرت می خورم
تنگدستم روزیی دور از دهان باشد مرا
گشته ام از فاقه همچون تیر بی پر گوشه گیر
خانه های خشک و خالی چون کمان باشد مرا
چون فلک از مهر و مه بر سفره دارم نان قاق
روز و شب شرمندگی از میهمان باشد مرا
بی دماغم می کشم از بوی گل آشفتگی
در چمن چون بید مجنون سرگران باشد مرا
هر که اندازد نظر برنامه ام گردد خموش
خامه از میل و دوات از سرمه دان باشد مرا
نیست آرامی مرا در خانه همچون آسیا
روز و شب شرمندگی از آب و نان باشد مرا
سایه پا ننهاده یک ره بر سر بالین من
آفتاب ذره پرور مهربان باشد مرا
سیدا بادام و نرگس در به رویم وا کنند
گوشه چشمی اگر از باغبان باشد مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş