ای فلک امروز شوری در جهان انداختی آتشت افتد به خان آتش به جان انداختی باغبان سروی به صد خون جگر پرورده بود بر زمین مانند شاخ ارغوان انداختی…
زهی از طوطی نطقت مرصع بال گویایی گرفته منشی یونان ز تو منشور دانایی نباشد طاقت بازوی تو زورآزمایان را اگر از آستین بیرون کنی دست توانایی…
شد مدتی که بخت نسازد مدد مرا افگنده روزگار به فکر ابد مرا در سینه نیست کینه ز اهل حد مرا غمگین نیم که خلق شمارند بد مرا…
خداوندا بشوی از گرد بدنامی جبینم را نگه دار از سر دست سخن چین آستینم را مرا چون شمع جا در مجلس صافی ضمیران ده چراغ انجمن گردان زبان آتشینم را…
سبب نظم رباعی اینست زر چه بی دیوان بیگی محرمی داشته که او را خواجه المان می گفته اند ملا این رباعی را به او گفته اند کارم به یکی بلای جان افتاده سودا به سرم جهان جهان افتاده فرزند…
می وصل دادم از کف غم دردسر گرفتم تب هجر زد شبیخون ره چشم تر گرفتم به دل شراره افشان قدر شرر گرفتم همه تن ز آتش دل چو چنار در گرفتم…
ز خون دل شده رنگین دو دیده تر ما بهار لاله ما گل کند ز ساغر ما چرا چو شمع به بالین ما نمی آیی ز انتظاریی بی حد سفید شد سر ما…
در بهار از فاقه رنگ زعفران باشد مرا پیرهن بر دوش از برگ خزان باشد مرا چون دوات خشک از چشم قلم افتاده ام از تهیدستی دهان بی زبان باشد مرا…
کیسه دوز امرد که باشد کیسه او پر ز در در میان کیسه دوزان نیست چون او کیسه پر
تیغ ابرویش اگر مد نظر باشد مرا ذوالفقار شاه مردان بر کمر باشد مرا پنجه اش را کرده رنگین چون حنا از خون من بهر دامنگیریش دست دگر باشد مرا…
خیمه دوز امرد که دارد آسمان را سرنگون خیمه بر پا کی شود تا خود نسازد پاستون
بهر روزی آسمان کردست سرگردان مرا مور لنگم نیست امیدی ازین دهقان مرا از متاعم دامن افشان بگذرد نظاره گر بس که از گرد کسادی پر بود دکان مرا…
دلبر فصاد من هرگه که گردد در غضب خون مردم ریزد و هم خونبها سازد طلب
می کند سرو از حد غماز بازار مرا راهزن از راه گرداند خریدار مرا کوچه ها شبها سفید از پرتو مهتاب نیست آسمان کردست پای انداز دستار مرا…
گفتمش با ماه طنبوری چرایی کوبکو گفت آهنگ مخالف شد سخن در پرده گو
15 / 1.000+ gösteriliyor