شمارهٔ ۱۱۰
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
جنت سپند سوز گلستان روی توست
دوزخ چراغ کشته فانوس خوی توست
کوثر که بحر رحمت ازو جوش می زند
آب به خاک ریخته یی از سبوی توست
شامی که صبح حشر بود زیر دامنش
تار گسسته یی ز شبستان موی توست
سرو چمن که حکم رعونت به سر زدست
آزاد گردهای قد فتنه خوی توست
چون داغ لاله مشک سیاهی کند ز دور
در منزلی که قافله سالار بوی توست
شمعم برای کشته شدن زنده گشته ام
اینک سرم بریدن اگر آرزوی توست
هرگز ز آستان تو جایی نمی روم
خورشید و مه ز کاسه گدایان کوی توست
امروز چون گل است جهان یک دهن سخن
بر هر لبی که گوش نهم گفتگوی توست
ای شبنم بهار به تماشا برون خرام
خورشید عمرهاست که در جستجوی توست
در سلک دوستان تو گردید سیدا
هر ناقصی که دشمن او شد عدوی توست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş