شمارهٔ ۱۱۴
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
دل مرا با داغ آن ناآشنا پیچیده است
طفل بدخوی من آتش در قبا پیچیده است
مور خط زنجیر تا در پای زلف افگنده است
دود سودا بر دماغ اژدها پیچیده است
عشق اگر خواهی برو دست از حیات خود بشوی
موج این دریا به گرداب فنا پیچیده است
تا قبای غنچه را سودای زلفش پاره کرد
خار در پیراهن باد صبا پیچیده است
من کیم تا سایه اقبالش افتد بر سرم
نامه ام عمریست بر بال هما پیچیده است
نکهت پیراهن یوسف ز رشک زلف او
خویش را در پرده شرم و حیا پیچیده است
در چمن تا از خرامش مصرعی را خوانده ام
سر و بال قمریان را در حبا پیچیده است
سیدا این آن غزل باشد که منعم گفته است
چین پیشانی چو نقش بوریا پیچیده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş