شمارهٔ ۲۰
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
به دل تا در سخن آورده بودم لعل نابش را
به خود پیوسته می خوردم چو می زهر عتابش را
نهان می داشتم از چشم شبنم آفتابش را
گل اندامی که می دادم به خون دیده آبش را
چه سان بینم که آخر دیگری گیرد گلابش را
به یاد سرو قد او فنا شد رسم و آیینم
تمنای نگاه او برون آورد از دینم
چو نرگس به که سر در پای او افگنده بنشینم
در آغوش نسیم صبحدم بی پرده چون بینم
گل رویی که من واکرده ام بند نقابش را
نهال قامتش در خانه زین کرده مأوایی
پی پابوس او اهل هوس دارند غوغایی
به حال من کنید ای همدمان امروز پروایی
به دست غیر چون بینم عنان طفل خودرایی
که وقت نی سواری می گرفتم من رکابش را
نمی آید برون از صفحه آشوب تا هستش
به مشق فتنه کرده کاتب ایام پابستش
برای قتلم انشا کرد خطی نرگس مستش
به خونم زد رقم تا با قلم شد آشنا دستش
پری رویی که می بردم به مکتب من کتابش را
چرا ایستاده یی ای سیدا چون سرو پا در گل
درین گلزار نتوان ساختن یک ساعتی منزل
کرا افتاده در باغ جهان این قصه مشکل
نهالی را که من چون تاک پروردم به خون دل
چه سان بینم به کام دیگران صایب شرابش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş