شمارهٔ ۲۹۵
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
تا مرا بر سر کلاه در آستینم کرده اند
تاجداران نام خود نقش نگینم کرده اند
سایه پرور دانه ای بودم به صحرای عدم
چون سپند آورده خاکسترنشینم کرده اند
نفس و شیطان بسته ترکش بر کمین ایستاده اند
این کمانداران ز هر جانب کمینم کرده اند
پیش از این بودند موران جمع گرد خرمنم
این زمان محتاج دست خوشه چینم کرده اند
روزگاری شد زبان گندمینم داده اند
قسمت از خوان فلک قرص جوینم کرده اند
بید مجنون نیستم دارم نظر بر پشت پا
پرده ها در پیش چشم دوربینم کرده اند
سبزه ام چون خار بر سرهای دیوارم مقیم
خط و خالم زینت روی زمینم کرده اند
عندلیبان چمن از ناله ام گل چیده اند
خانه ها روشن ز آه آتشینم کرده اند
دست و پای من ز عریانی خجالت می کند
دامنم کوتاه تر از آستینم کرده اند
غنچه بیرون ز باغم خود به خود وامی شود
صندل دردسر از چین جبینم کرده اند
بهر روزی نیست همچون هفته آرامی مرا
سبعه سیاره روی زمینم کرده اند
سید از آن ها که عمری چشم یاری داشتیم
سرمه دان ها از دل اندوهگینم کرده اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş