شمارهٔ ۴۰
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
ای خط سبزت بهار محشر آواره ها
سنبل زلفت کمند گردن نظاره ها
در چمن ای شعله خو تا عزم رفتن کرده ای
شمع روشن کرده اند از مقدمت فواره ها
کوکبم را نیست آرامی ز گردش های چرخ
خواب آسایش نمی بینم در این گهواره ها
روزگاری شد مروت رفته از دریادلان
تر نمی گردد سرانگشتی از این فواره ها
ما ز مصر امروز گویا رخت هستی بسته ایم
نیست ما را کاوران غیر از گریبان پاره ها
گشته ایم از شیر مادر تا جدا خون می خوریم
تخت شاهی بود ما را تخته گهواره ها
حسن را از خیره چشمان می رسد آخر زیان
ماه می گردد هلال از الفت سیاره ها
سیدا در جوی ارباب کرم نم بس که نیست
آب حسرت می زند جوش از لب فواره ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş