شمارهٔ ۶۸
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
در چمن گل چو حدیث تو شنیدن گیرد
بر سر شاخ دل غنچه طپیدن گیرد
آب چون موج به هر سوی دویدن گیرد
در گلستان چو نسیم تو وزیدن گیرد
چشم نرگس به سر سبزه پریدن گیرد
گر لبت میل سوی باده بی غش سازد
جام را در نظر خلق پریوش سازد
خویش را عکس چو پروانه بلاکش سازد
چون رخت آیینه را خرمن آتش سازد
هر طرف سوخته یی آه کشیدن گیرد
تندخویی که مرا ریخته آتش به وطن
به صد افسانه و افسون نشود یار سخن
نیست او را جز از حال دل خسته من
در دلش سوز نهانم شود آن دم روشن
کز شب تیره غم صبح دمیدن گیرد
سینه ام آرزوی ناوک مژگان دارد
در تنم جان هوس خنجر جانان دارد
همچو بلبل همه شب ناله و افغان دارد
بی قراری دل از آن زلف پریشان دارد
مرغ در دام چو افتاد طپیدن گیرد
سیدا در سرت افتاده تمنای وصال
عمر خود صرف مکن در پی این امر محال
با چنین حال خراب و به قد همچو هلال
آصفی چند روی در پی این طرفه غزال
کس ندیدیم که آهو به دویدن گیرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş