شمارهٔ ۷۶
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
گرفتم گوشه ای امروز از درها دویدن ها
کمان حلقه شد پشت عصایم از خمیدن ها
چو گل از سفره ارباب دولت خون دل خوردم
نصیب من نشد چون غنچه غیر از لب گزیدن ها
قناعت پیشگان لب تر نمی سازند از دریا
نیفتد ماهی تصویر در دام تپیدن ها
به یک پرواز کردن در قفس انداختم خود را
بحمدالله که فارغ بالم از بیجا پریدن ها
نمی سازد گران پایی طمع را کنده زانو
حریفان را برد در چاه زندان آرمیدن ها
ز کار افتاده است انگشت ها چون پنجه شانه
شکسته تا به بازو ستم از دامن کشیدن ها
ز اهل روزگار ای سیدا نشنیده ام حرفی
گرانی می کند امروز گوشم از شنیدن ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş