شمارهٔ ۸۸
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
در نظر روزی که آرد آن نگار آیینه را
سرکشد هر صبح خورشید از کنار آیینه را
در نمد پیچیده است آیینه را مشاطه گر
بس که کرده عکس رویش شرمسار آیینه را
خورده از خورشید صد ره لشکر انجم شکست
از نظر افگنده روی او هزار آیینه را
بس که باشد آن پری رو عاشق دیدار خود
تا قیامت کی گذارد از کنار آیینه را
از هوس دل صاد گردان تا شوی صاحب نظر
اینقدر مگذار در زیر غبار آیینه را
نقش شیرین بی ستون را جان درآرد در بدن
گر نماید کوهکن در کوهسار آیینه را
داغ ها در سینه روشندلان از دست اوست
کرده روی خالدارش لاله زار آیینه را
می کشیدنهایت ای ساقی به عالم روشن است
پیش رندان از بغل بیرون برآر آیینه را
روی خود آلوده چشم هوسناکان مکن
کی بود در پیش کوران اعتبار آیینه را
گر نپردازی به احوال دلم با من سپار
قدردانی نیست جز آیینه دار آیینه را
هر که روی آرد به دنیا می شود غافل ز مرگ
سیدا نبود جز از پشت کار آیینه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş