شمارهٔ ۱۱۰
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
دل زار از تو بیزاری تواند کرد نتواند
اسیر عشق می یاری تواند کرد نتواند
بدین شوخی که هست از ناز ترک چشم بی رحمت
به غیر از مردم آزاری تواند کرد نتواند
به دلداری دل عاشق چه باشد گر همی جویی
نگاری چون تو دلداری تواند کرد نتواند
به زلف عنبرین خالت ببرد از ره دل ما را
حبش ترک سیه کاری تواند کرد نتواند
ز چشمت چون طمع دارم دوای درد بیماری
چنین درمان بیماری تواند کرد نتواند
به جرم آنکه هر ساعت کشم صد زاری از عشقت
غمت بر من به جز خواری تواند کرد نتواند
خیال دولت وصلت دلم خوش می کند هردم
ندانم بخت این یاری تواند کرد نتواند
دل غمخواره ما را که خون گشت از غم سودا
طبیب عام غمخواری تواند کرد نتواند
لب و چشم تو تا باشد یکی مست آن دگر میگون
نسیمی عزم هشیاری تواند کرد نتواند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş