شمارهٔ ۲
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
صبح از افق بنمود رخ در گردش آور جام را
وز سر خیال غم ببر این رند دردآشام را
ای صوفی خلوت نشین بستان ز رندان کاسه ای
تا کی پزی در دیگ سر ماخولیای خام را
ایام را ضایع مکن امروز را فرصت شمار
بیدادی دوران ببین دادی بده ایام را
ای چرخ زرگر خاک من زرساز تا جامی شود
باشد که بستاند لبم زان لعل شیرین کام را
شد روزه دار و متقی امروز نامم در جهان
فردا به محشر چون برم یارب ز ننگ این نام را
تا کی زنی لاف از عمل بتخانه در زیر بغل
ای ساجد و عابد شده دایم ولی اصنام را
ای شمع اگر باد صبا یابی شبی در مجلسش
از عاشق بیدل بگو با دلبر این پیغام را
کای از شب زلفت سیه روز پریشان بخت من
کی روز گردانم شبی با صبح رویت شام را
ای غره فردا مکن دعوت به حورم زان که من
امروز حاصل کرده ام محبوب سیم اندام را
ای زلف و خال رهزنت صیاد مرغ جان و دل
وه وه که خوب آورده ای این دانه و آن دام را
بی آن قد همچون الف لامی شد از غم قامتم
پیچیده کی بینم شبی با آن الف این لام را
خاک نسیمی در ازل شد با شراب آمیخته
ای ساقی مهوش بیار آن آب آتش فام را
می با جوانان خوردنم خاطر تمنا می کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş