شمارهٔ ۵۰
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
غرقه در دریای عشقش حال ما داند که چیست
این سخن آسوده بر ساحل کجا داند که چیست
حال آن زلف پریشان بشنو از من مو به مو
آن پریشانی گرفتار بلا داند که چیست
عشق خوبان در دلم گنجی است ز اندازه برون
گوهر آن گنج را قیمت خدا داند که چیست
ناتوان چشم یارم وز لبش دارم شفا
آن چنان بیمار قدر این شفا داند که چیست
تا ابد ماییم و روی ساقی و جام شراب
رمز عارف صوفی صاحب صفا داند که چیست
در میان جان ما و زلف عنبرسای دوست
نیست اسراری که این باد صبا داند که چیست
روی ساقی در مقابل موسی ارنی از چه گفت
معنی این نکته را مست لقا داند که چیست
صوفی خلوت نشین از خانقه دارد نصیب
حاصل میخانه رند آشنا داند که چیست
آنچه در حسن تو هست ادراک صورت بین کجا
گرد بازارش تواند گشت یا داند که چیست
می کند قیمت به صد جان بوسه لعل لبت
هر که آن کالا شناسد این بها داند که چیست
چون نسیمی هر که شد دیوانه زلف و رخش
حلقه زنجیر آن زلف دو تا داند که چیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş