شمارهٔ ۸۲
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
کیست آن سرو که بر راه گذر می گذرد
نور چشم است که بر اهل نظر می گذرد
درد دل بین که طبیب از سر حسرت ما را
خسته افتاده همی بیند و در می گذرد
غرق دریای سرشکم عجب این کز غم تو
تشنه جان می دهد و آب ز سر می گذرد
زیردستان جهان را ز زبردستی تو
حال چون کار جهان زیر و زبر می گذرد
وقت آمد اگر از بهر دل خسته ما
دل پاکت ز خطای همه درمی گذرد
من به مسکینی اگر جبه ز سر نفکندم
تیر آهم به سحرگه ز سپر می گذرد
رمقی بیش نمانده است ز بیمار غمت
قدمی رنجه کن ای دوست که درمی گذرد
آب چشمم ز غمت دی به کمرگاه رسید
دوش تا دوش شد امروز ز سر می گذرد
تا به ساحل رسد از بحر غمت کشتی صبر
روزگاری است که بر خون جگر می گذرد
خبر درد دل دوست که گوید بر فضل
جز نسیمی که به هنگام سحر می گذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş