شمارهٔ ۱۰۲
ن نیر تبریزی
0
Altın Yaprak
هر دم از یاد تو با چشم جدا گریم و مویم
که به سروقت تو چشمی ست جدا هر سر مویم
اشک رنگین نه به خود می رود از دیده به رویم
سجده بر روی بتی دارم و خون است وضویم
به چه سوگند خورم کز تو سر خویش ندارم
به سر موی تو سوگند که سرگشته اویم
نشیه می همه غم زاید و اندوه و ملالت
می فروشان اگر از خاک بسازند سبویم
با حضور تو هر آن بادۀ گلرنگ که خوردم
در فراقت همه خون گشت و برآمد ز گلویم
کس چه سان صبر تواند ز چنین لعبت سیمین
تو خود انصاف ده آخر نه من از آهن و رویم
گویم آیم شب تاریک سر راه تو گیرم
بو که غافل به در آیی و نهی پای به رویم
چشم دارم که یک امشب فلک آهسته خرامی
که به صلح آمده از در صنم عربده جویم
چاره زخم من ای عشق به تدبیر دگر کن
که من آن نافه مشکین نتوانم که ببویم
گو من آن پایه ندارم که نهی سر به کنارم
به سرم پا نه و پندار که خاک سر کویم
کودکان چشم به راهند چه بود آه که چندی
بند برداردم از پا صنم سلسله مویم
گله از بخل رقیب است در این مسیله نیر
ورنه او خود به نهانی نظری داشت به سویم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş