شمارهٔ ۸۰
ن نیر تبریزی
0
Altın Yaprak
شانه هر دم که بر آن کاکل مشکین گذرد
وه چه گویم که چه ها بر دل خونین گذرد
کاش یکسر هم بر چشم من آید ز خطا
هر خدنگی که از آن ابروی پر چین گذرد
این دل و این تو که دست از سر خود بردارد
شه چو در کلبۀ رستایی مسکین گذرد
منعم از عشق جوانان مکن ای ناصح پیر
بس قبیح است که پیری کهن از دین گذرد
گه به کهسار گهی راز به صحرا گویم
بو که ویسی ز خدا بر سر رامین گذرد
دیر ماندی بدم ای صبح سعادی بگذار
دانۀ اشک من از خوشۀ پروین گذرد
تا نفس دارم از این درد بنالم حاشا
خنک آن روز که جانانه به بالین گذرد
حور عین گر گذرد بر سرم از کوی بهشت
نه من از دوست نه فرهاد ز شیرین گذرد
عاشق از حیرت وصلت سر و جان و دل و دین
همه در دست و نداند ز کدامین گذرد
چند گفتم به دل آن روز که او چشم گشود
بس کن از قهقهه ای کبک که شاهین گذرد
با چنین ساعد دلبند خصومت جهل است
بگذارید که خون تا ز سر زین گذرد
مگر آن دل که بر او عشق ندارد نیر
سنگ باشد ز چنین لعبت سیمین گذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş