شمارهٔ ۳
ن نظیری نیشابوری
0
Altın Yaprak
در پرده ره ندادند وقت سخن صبا را
من نیک می شناسم پیغام آشنا را
عیش دیار غربت چون برق در گذار است
نتوان به قید کردن ذوق گریزپا را
وجد و سماع صوفی خالی از آن مقام است
چیزی به یار ماند آن آهو خطا را
از خرده ای که دارد گل در قبا نگنجد
جایی که هست ذوقی می گردد آشکارا
با فقر و تنگدستی شوم است عجب و مستی
در کشور غیوران نخوت کشد گدا را
بر قدر قابلیت دادند هرچه دادند
حق راست بر تو حجت تهمت منه قضا را
از مرغزار عقبی یا سبزه زار دنیا
تا دانم از کجایی حرفی بگو خدا را
انصاف و مهربانی عهد از جهان برانداخت
شد راستی خوش آمد شد دوستی مدارا
با شاه عشق بازان آخر کسی بگوید
بی آب و دانه کشتی مرغان خوش نوا را
از کاهش محبان بر قدر خود فزایند
با این خسیس مردم یاری مگیر یارا
خوش فطرتی نظیری حل دقیق خود کن
حاصل ز کار مردم بانگی است آسیا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş