شمارهٔ ۳۱
ن نظیری نیشابوری
0
Altın Yaprak
مستی ربوده از کف هستی زمام ما
مطرب نمی دهد خبری از مقام ما
تا گشته ایم غافل ازو دور مانده ایم
پدرام می شویم که وحشی است رام ما
دانی که نور مردمک چشم عالمیم
بینی اگر به دیده معنی خرام ما
خود را برهنه بر صف شمشیر می زنیم
کاندر فنای ماست بقا و دوام ما
بر کف کلید جنت و بر لب سلام حور
رضوان ستاده در طلب بار عام ما
خرمن به باد رفت درین دشت پرفریب
مرغی نسود گوشه بالی به دام ما
پستان دایه در کف مشتاق شاهدست
بی گریه قطره ای نچکاند به کام ما
تا اقتدا به حافظ شیراز کرده ایم
گر دیده مقتدای دو عالم کلام ما
باران گریه طبع نظیری بهار ساخت
کو باد تا برد به گلستان پیام ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş