شمارهٔ ۳۹۳
ن نظیری نیشابوری
0
Altın Yaprak
ره نداد آه قدرم بر سر خوان تو ملک
کز نمکدان تو بر لب زنم انگشت نمک
رستخیزی که شود زیر و زبر کار جهان
چند رختم به سما باشد و بختم به سمک
می شدم دامن ترسابچه گیرم پی کام
عشق فریاد برآورد که الله معک
هرکه در کعبه به اخلاص نشد خالص نیست
دل ما سنگ سیاهست ولی سنگ محک
من کجا فن سراییدن اشعار کجا
آن چه بر لوح جبین رفت نمی گردد حک
بر جمال تو نهادند از آن خال سیاه
که ز حسن تو نیفتند ملایک در شک
عشق می جستم و دل بود سراسیمه که چیست
ناگهم فکر تو از صد هوش آورد به یک
شد چنان عشق تو کز صحبتم از دور شوی
متصور به جمال تو درآیند ملک
هردم افسانه جانکاه نظیری بیش است
عمر رفت و نه نشستیم به هم یک دو شبک
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş