شمارهٔ ۴
ن نظیری نیشابوری
0
Altın Yaprak
زبان پیام هوس داشت شستم انشا را
درون سینه بریدم سر تمنا را
چگونه عرض تمنا کنم که حسن غیور
نداده راه درین پرده رمز و ایما را
در آن نظاره که بر تیغ و کف شعور نبود
ز رشک سوخته بود آگهی زلیخا را
ذخیره ای ز جنون بهار ننهادیم
کم است سود تنک مایگان سودا را
نوازشی اگرم می کند محبت نیست
توان شناختن از دوست مدارا را
گر از ورع به گدا زاهدان قدح ندهند
چه مانع است حریفان باده پیما را
گذشت شوق ز اندازه گوشه نظری
که می خموش کند مست بی محابا را
به کینه دل بی رحم کافرت نازم
که کرده است به من دوست گبر و ترسا را
بدیهه سنج نظیری اگر تو خواهی بود
شکرفروش کنی طوطی شکرخا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş