شمارهٔ ۱۱۲
ن نشاط اصفهانی
0
Altın Yaprak
گذری باد بر آن زلف معنبر دارد
بازیارب دل آشفته چه بر سر دارد
دفتر معرفت آن به که بشوییم بجوی
که درخت چمن اوراق دی از بر دارد
در نظر بازی مژگان تو احوال دلم
داند آن خسته که دل بر سر خنجر دارد
رندبی پاو سر از کوی خرابات چه دید
که جهان را بنظر سخت محقر دارد
اختر طالع من روی فروزان تو بود
هر که بینی نظری جانب اختر دارد
ستم از لطف چسان فرق توان کرد که دوست
هم به کف خنجر و هم دست به ساغر دارد
به طبیبان جفاپیشه چه گوییم نشاط
درد ما را به جز او کیست که باور دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş