شمارهٔ ۲
ن نشاط اصفهانی
0
Altın Yaprak
ای طفیل بود تو بود همه
بود در سودای تو سود همه
بودی و جز بود تو بودی نبود
بود پنهان آتشی دودی نبود
عشق ناگه زد بر آتش دامنی
شعله ها سر کرد از هر روزنی
شعله ها راه ظهور آموختند
پرده ها یک یک سراسر سوختند
شد عیان از شعله ها آنگاه دود
شعله ها را دودها پنهان نمود
از درون چشمها جوشید رود
در کمون چشمه ها کوشید رود
چشمها زان دود نابینا شده
چشمه ها زان رود ناپیدا شده
چشم ما زان رودها خیره شده
روز ما زان دودها تیره شده
چون جمالش از حجاب غیب رست
از شهود خویش بر خود پرده بست
بود تا بود او ز چشم غیر دور
از خفا گاهی و گاهی از ظهور
کیست دانی غیر این ما و منی
چیست دانی سیر زین ماء منی
چشم ما یک ره نبیند سوی دوست
ور ببیند هر چه بیند روی اوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş