شمارهٔ ۲۴۴
ن نشاط اصفهانی
0
Altın Yaprak
خامش ای دل منشین کو بودش رحم بسی
نه چنان هم که دهد بی طلبی کام کسی
ترسم ای روز وصال ای ز تو خوش روز دلم
نرسد عمر به پایان و به پایان برسی
تا که در ذوق خریدار کدام آید خوش
ما و کالای وفا غیر و متاع هوسی
بخت بد برد ز گلزار و به دامم نرساند
نه گلی قسمت من شد نه نصیبم قفسی
شادکامی ره عشق نشان هوس است
عشق آن نیست کزو شاد شود کام کسی
عقل را بین که همی لاف زند در بر عشق
شرم از جلوه سیمرغ ندارد مگسی
سر به سر در سر سودای تو شد عمر نشاط
می توان بر سر بالین وی آمد نفسی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş