شمارهٔ ۳۳
ن نشاط اصفهانی
0
Altın Yaprak
سرتاسر عالم به تن امروز سری نیست
کز خاک در شاه جهانش اثری نیست
در کار دل غم زدگانت نظری نیست
یا از من دل خسته هنوزت خبری نیست
حیرت زده می دید به حال من و می گفت
پنداشتم از زلف من آشفته تری نیست
هر سو که نهی روی سر از خویش بر آری
تا نگذری از خویش به سویش گذری نیست
آن چشمه که گویند نهان در ظلمات است
گر هست به جز در دل شب چشم تری نیست
بر من به حقارت نگرد شیخ و نداند
کامروز به میخانه چو من معتبری نیست
عیبم مکن ای خواجه به رسوایی و مستی
من دلخوش از اینم که جز اینم هنری نیست
امروز نشاط این همه افسرده چرایی
بر سر مگر از باده دوشت اثری نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş