شمارهٔ ۷
ن نشاط اصفهانی
0
Altın Yaprak
محفل عشقش چو می آراستند
اول از بیگانگان پیراستند
ساقی آنگه باده در گردش فکند
باده ها در سینه ها آتش فکند
باده شوق انجمن افروز شد
آتش می باز عالم سوز شد
دست جذبه دامن جان ها گرفت
اشک حیرت راه دامان ها گرفت
آسمان ها و زمین ها سرخوشند
کز حریفان همان بزم خوشند
از یکی جرعه زمین سرمست شد
هم ز پا افتاد و هم از دست شد
مست افتاده ست از خود بی خبر
نی شناسد سر ز پا نی پا ز سر
طاقت چرخ از زمین چون بیش بود
در بساط قرب هم زان پیش بود
دورها خورده ست و اکنون سرخوش است
از پی دور دگر در گردش است
شخص انسان کز همه کامل تر است
ذات او را لطف حق شامل تر است
جرعه ها نوشیده و پیمانه ها
جرعه نه پیمانه نه خمخانه ها
نشیه می کرده نه در وی به روز
آگهی او را نه از مستی هنوز
جنبش گردون و آرام زمین
گشته در شخص وجود او ضمین
گر بجنبد عرش فرش راه اوست
از حد امکان برون خرگاه اوست
ور گراید سوی تمکین رای خود
کوه کی جنباندش از جای خود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş