شمارهٔ ۷۸
ن نشاط اصفهانی
0
Altın Yaprak
دوست می گفتم ترا زاول نه آن می بینمت
دشمن دل بودی اینک خصم جان می بینمت
نه همین در کاخ دل با چشم جان می بینمت
در جهان با چشم صورت بین عیان می بینمت
تو کجا و مهر و کین من من از سودای عشق
گه به خود نامهربان گه مهربان می بینمت
تا به پیری ای جوان باری ببینی آفتی
کآفت دین و دل پیر و جوان می بینمت
با قدی چوگان صفت ای دل درین پیرانه سر
همچو گویی در بساط کودکان می بینمت
سد نشاط آرند از یک جرعه می رندان نشاط
سرگران منشین که زین پس رایگان می بینمت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş