بخش ۱۴ - آغاز داستان خسرو و شیرین
ن نظامی گنجوی
0
Altın Yaprak
چنین گفت آن سخن گوی کهن زاد
که بودش داستان های کهن یاد
که چون شد ماه کسری در سیاهی
به هرمز داد تخت پادشاهی
جهان افروز هرمز داد می کرد
به داد خود جهان آباد می کرد
همان رسم پدر بر جای می داشت
دهش بر دست و دین بر پای می داشت
نسب را در جهان پیوند می خواست
به قربان از خدا فرزند می خواست
به چندین نذر و قربانش خداوند
نرینه داد فرزندی چه فرزند
گرامی دری از دریای شاهی
چراغی روشن از نور الهی
مبارک طالعی فرخ سریری
به طالع تاج داری تخت گیری
پدر در خسروی دیده تمامش
نهاده خسرو پرویز نامش
از آن شد نام آن شهزاده پرویز
که بودی دایم از هر کس پر آویز
گرفته در حریرش دایه چون مشک
چو مروارید تر در پنبه خشک
رخی از آفتاب اندوه کش تر
شکر خندیدنی از صبح خوش تر
چو میل شکرش در شیر دیدند
به شیر و شکرش می پروریدند
به بزم شاهش آوردند پیوست
بسان دسته گل دست بر دست
چو کار از مهد با میدان فتادش
جهان از دوستی در جان نهادش
به هر سالی که دولت می فزودش
خرد تعلیم دیگر می نمودش
چو سالش پنج شد در هر شگفتی
تماشا کردی و عبرت گرفتی
چو سال آمد به شش چون سرو می رست
رسوم شش جهت را باز می جست
چنان مشهور شد در خوب رویی
که مطلق یوسف مصر است گویی
پدر ترتیب کرد آموزگارش
که تا ضایع نگردد روزگارش
بر این گفتار بر بگذشت یک چند
که شد در هر هنر خسرو هنرمند
چنان قادر سخن شد در معانی
که بحری گشت در گوهرفشانی
فصیحی کاو سخن چون آب گفتی
سخن با او به اصطرلاب گفتی
چو از باریک بینی موی می سفت
به باریکی سخن چون موی می گفت
پس از نه سالگی مکتب رها کرد
حساب جنگ شیر و اژدها کرد
چو بر ده سالگی افکند بنیاد
سر سی سالگان می داد بر باد
به سرپنجه شدی با پنجه شیر
ستونی را قلم کردی به شمشیر
به تیر از موی بگشادی گره را
به نیزه حلقه بربودی زره را
در آن آماج کاو کردی کمان باز
ز طبل زهره کردی طبلک باز
کسی کاو ده کمان حالی کشیدی
کمانش را به حمالی کشیدی
ز ده دشمن کمندش خام تر بود
ز نه قبضه خدنگش تام تر بود
بدی گر خود بدی دیو سپیدی
به پیش بید برگش برگ بیدی
چو برق نیزه را بر سنگ راندی
سنان در سینه خارا نشاندی
چو عمر آمد به حد چارده سال
بر آمد مرغ دانش را پر و بال
نظر در جستنی های نهان کرد
حساب نیک و بدهای جهان کرد
بزرگ امید نامی بود دانا
بزرگ امید از عقل و توانا
زمین جوجو شده در زیر پایش
فلک را جو به جو پیموده رایش
به دست آورده اسرار نهانی
کلید گنج های آسمانی
طلب کردش به خلوت شاهزاده
زبان چون تیغ هندی برگشاده
جواهر جست از آن دریای فرهنگ
به چنگ آورد و زد بر دامنش چنگ
دل روشن به تعلیمش برافروخت
وزو بسیار حکمت ها در آموخت
ز پرگار زحل تا مرکز خاک
فرو خواند آفرینش های افلاک
به اندک عمر شد دریا درونی
به هر فنی که گفتی ذو فنونی
دل از غفلت به آگاهی رسیدش
قدم بر پایه شاهی رسیدش
چو پیدا شد بر آن جاسوس اسرار
نهانی های این گردنده پرگار
ز خدمت خوش ترش نآمد جهانی
نبودی فارغ از خدمت زمانی
جهان دار از جهانش دوستر داشت
جهان چبود ز جانش دوستر داشت
ز بهر جان درازیش از جهان شاه
ز هر دستی درازی کرد کوتاه
منادی را ندا فرمود در شهر
که وای آن کس که او بر کس کند قهر
اگر اسبی چرد در کشت زاری
و گر غصبی رود بر میوه داری
و گر کس روی نامحرم ببیند
همان در خانه ترکی نشیند
سیاست را ز من گردد سزاوار
بر این سوگند هایی خورد بسیار
چو شه در عدل خود ننمود سستی
پدید آمد جهان را تن درستی
خرابی داشت از کار جهان دست
جهان از دست کار این جهان رست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş