بخش ۴۵ - انجامش روزگار بلیناس
ن نظامی گنجوی
0
Altın Yaprak
مغنی درین پرده دیرسال
نوایی برانگیز و با او بنال
مگر بر نوای چنان ناله ای
فروبارد از اشک من ژاله ای
بلیناس را چون سر آمد جهان
چنین گفت در گوش کار آگهان
که هنگام کوچ آمد اینک فراز
به جای دگر می کنم ترکتاز
گلین خانه ای کاو سرای منست
نه من هیکلی دان که جای منست
به این هفت هیکل که دارد سپهر
سرم هم فرو ناید از راه مهر
من آن اوج گردون پنا خسروم
که در خانه می آیم و می روم
گهی در خزم غنچه ای را به کاخ
گهی بر پرم طاوسی را به شاخ
پری وارم از چشم ها ناپدید
به هر جا که خواهم توانم پرید
شد آمد به قدر زمان کی کنم
زمان را کجا پی نهم پی کنم
چو کوشم نهم بر سر سدره پای
چو خواهم کنم در دل صخره جای
به دشت و به دریا توانم گذشت
هم الیاس دریا و هم خضر دشت
جز این هر چه یابی در ایوان من
نه من همنشینی ست بر خوان من
من آنم که خواهم شدن بر فراز
برون دان ز من هر چه یابند باز
چو گفت این ترنم به آواز نرم
سوی همرهان بارگی کرد گرم
برآسود از آشوب های جهان
که جشنی بود مرگ با همرهان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş