بخش ۳۹ - داستان عیسی
ن نظامی گنجوی
0
Altın Yaprak
پای مسیحا که جهان می نبشت
بر سر بازارچه ای می گذشت
گرگ سگی بر گذر افتاده دید
یوسفش از چه به در افتاده دید
بر سر آن جیفه گروهی نظار
بر صفت کرکس مردار خوار
گفت یکی وحشت این در دماغ
تیرگی آرد چو نفس در چراغ
وان دگری گفت نه بس حاصل است
کوری چشم است و بلای دل است
هر کس ازآن پرده نوایی نمود
بر سر آن جیفه جفایی نمود
چون به سخن نوبت عیسی رسید
عیب رها کرد و به معنا رسید
گفت ز نقشی که در ایوان اوست
در به سپیدی نه چو دندان اوست
وان دو سه تن کرده ز بیم و امید
زان صدف سوخته دندان سپید
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو کن به گریبان خویش
آینه روزی که بگیری به دست
خود شکن آن روز مشو خودپرست
خویشتن آرای مشو چون بهار
تا نکند در تو طمع روزگار
جامه عیب تو تنک رشته اند
زان به تو نه پرده فروهشته اند
چیست درین حلقه انگشتری
کان نبود طوق تو چون بنگری
گر نه سگی طوق ثریا مکش
گر نه خری بار مسیحا مکش
کیست فلک پیرشده بیوه ای
چیست جهان دود زده میوه ای
جمله دنیا ز کهن تا به نو
چون گذرنده است نیرزد دو جو
انده دنیا مخور ای خواجه خیز
ور تو خوری بخش نظامی بریز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş