بخش ۵۹ - داستان بلبل با باز
ن نظامی گنجوی
0
Altın Yaprak
در چمن باغ چو گلبن شکفت
بلبل با باز درآمد به گفت
کز همه مرغان توی خاموش سار
گوی چرا برده ای آخر بیار
تا توی لب بسته گشادی نفس
یک سخن نغز نگفتی به کس
منزل تو دستگه سنجری
طعمه تو سینه کبک دری
من که به یک چشم زد از کان غیب
صد گهر نغز برآرم ز جیب
طعمه من کرم شکاری چراست
خانه من بر سر خاری چراست
باز بدو گفت همه گوش باش
خامشیم بنگر و خاموش باش
من که شدم کارشناس اندکی
صد کنم و باز نگویم یکی
رو که تویی شیفته روزگار
زانکه یکی نکنی و گویی هزار
من که همه معنیم این صیدگاه
سینه کبکم دهد و دست شاه
چون تو همه زخم زبانی تمام
کرم خور و خار نشین والسلام
خطبه چو بر نام فریدون کنند
گوش بر آواز دهل چون کنند
صبح که با بانگ خروس است و بس
خنده ای از راه فسوس است و بس
چرخ که در معرض فریاد نیست
هیچ سر از چنبرش آزاد نیست
بر مکش آوازه نظم بلند
تا چو نظامی نشوی شهر بند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş