بخش ۵۵ - داستان جمشید با خاصگی محرم

ن نظامی گنجوی
0 Altın Yaprak
خاصگی یی محرم جمشید بود خاص تر از ماه به خورشید بود کار جوان مرد بدان درکشید کز همه عالم ملکش برکشید چون به وثوق از دگران گوی برد شاه خزینه به درونش سپرد با همه نزدیکی شاه آن جوان دورتری جست چو تیر از کمان راز ملک جان جوانمرد سفت با کسی آن راز نیارست گفت پیرزنی ره به جوانمرد یافت لاله او چون گل خود زرد یافت گفت که سرو از چه خزان کرده ای که آب ز جوی ملکان خورده ای زرد چرایی نه جفا می کشی تنگدلی چیست درین دلخوشی بر تو جوان گونه پیری چراست لاله خودروی تو خیری چراست شاه جهان را چو تویی راز دان رخ بگشا چون دل شاه جهان سرخ شود روی رعیت ز شاه خاصه رخ خاصگیان سپاه گفت جوان رای تو زین غافل است بی خبری زان چه مرا در دل است صبر مرا هم نفس درد کرد روی مرا صبر چنین زرد کرد شاه نهاده ست به مقدار خویش در دل من گوهر اسرار خویش هست بزرگ آنچه درین دل نهاد راز بزرگان نتوانم گشاد در سخنش دل نه چنان بسته ام کز سر کم کار زبان بسته ام زان نکنم با تو سر خنده باز تا به زبان بر نپرد مرغ راز گر ز دل این راز نه بیرون شود دل نهم آن را که دلم خون شود ور بکنم راز شهان آشکار بخت خورد بر سر من زینهار پیرزنش گفت مبر نام کس همدم خود هم دم خود دان و بس هیچ کسی محرم این دم مدان سایه خود محرم خود هم مدان زرد به این چهره دینار گون زانکه شود سرخ به غرقاب خون می شنوم من که شبی چند بار پیش زبان گوید سر زینهار سر طلبی تیغ زبانی مکن روز نه ای راز فشانی مکن مرد فرو بسته زبان خوش بود آن سگ دیوانه زبان کش بود مصلحت توست زبان زیر کام تیغ پسندیده بود در نیام راحت این پند به جان ها درست که آفت سرها به زبان ها درست دار درین تشت زبان را نگاه تا سرت از تشت نگوید که آه لب مگشای ارچه درو نوش هاست کز پس دیوار بسی گوش هاست تا چو بنفشه نفست نشنوند هم به زبان تو سرت ندروند بد مشنو وقت گران گوشی است زشت مگو نوبت خاموشی است چند نویسی قلم آهسته دار بر تو نویسند زبان بسته دار آب صفت هر چه شنیدی بشوی آینه سان آنچه ببینی مگوی آنچه ببینند غیوران به شب باز نگویند به روز ای عجب لاجرم این گنبد انجم فروز آنچه به شب دید نگوید به روز گر تو درین پرده ادب دیده ای باز مگوی آنچه به شب دیده ای شب که نهان خانه گنجینه هاست در دل او گنج بسی سینه هاست برق روانی که درون پرورند آنچه ببینند بر او بگذرند هرکه سر از عرش برون می برد گوی ز میدان درون می برد چشم و زبانی که برون دوستند از سر مویند و ز تن پوستند عشق که در پرده کرامات شد چون به در آمد به خرابات شد این گره از رشته دین کرده اند پنبه حلاج بدین کرده اند غنچه که جان پرده این راز کرد چشمه خون شد چو دهن باز کرد کی دهن این مرتبه حاصل کند قصه دل هم دهن دل کند این خورش از کاسه دل خوش بود چون به دهان آوری آتش بود اینت فصاحت که زبان بستگی است اینت شتابی که در آهستگی است روشنی دل خبر آن را دهد که او دهن خود دگران را دهد آن لغت دل که بیان دلست ترجمتش هم به زبان دلست گر دل خرسند نظامی تراست ملک قناعت به تمامی تراست

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.