بخش ۲۶ - مقالت چهارم در رعایت از رعیت
ن نظامی گنجوی
0
Altın Yaprak
ای سپر افکنده ز مردانگی
غول تو بیغوله بیگانگی
غره به ملکی که وفا ییش نیست
زنده به عمری که بقا ییش نیست
پی سپر جرعه می خوارگان
دستخوش بازی سیارگان
مصحف و شمشیر بینداخته
جام و صراحی عوضش ساخته
آینه و شانه گرفته به دست
چون زن رعنا شده گیسو پرست
رابعه با رابع آن هفت مرد
گیسوی خود را بنگر تا چه کرد
ای هنر از مردی تو شرمسار
از هنر بیوه زنی شرم دار
چند کنی دعوی مرد افکنی
کم زن و کم زن که کم از یک زنی
گردن عقل از هنر آزاد نیست
هیچ هنر خوب تر از داد نیست
تازه شد این آب و نه در جوی توست
نغز شد این خال و نه بر روی توست
چرخ نه ای محضر نیکی پسند
نیک دراندیش ز چرخ بلند
جز گهر نیک نباید نمود
سود توان کرد بدین مایه سود
نیست مبارک ستم انگیختن
آب خود و خون کسان ریختن
رفت بسی دعوی از این پیشتر
تا دو سه همت به هم آید مگر
داد کن از همت مردم بترس
نیم شب از تیر تظلم بترس
همت از آنجا که نظرها کند
خوار مدارش که اثر ها کند
همت آلوده آن یک دو مرد
با تن محمود ببین تا چه کرد
همت چندین نفس بی غبار
با تو ببین تا چه کند روز کار
راهروانی که ملایک پی اند
در ره کشف از کشفی کم نی اند
تیغ ستم دور کن از راهشان
تا نخوری تیر سحر گاه شان
دادگر ی شرط جهان داری است
شرط جهان بین که ستمکاری است
هر که در این خانه شبی داد کرد
خانه فردای خود آباد کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş