بخش ۲۴ - مقالت سوم در حوادث عالم
ن نظامی گنجوی
0
Altın Yaprak
یک نفس ای خواجه دامن کشان
آستنی بر همه عالم فشان
رنج مشو راحت رنجور باش
ساعتی از محتشمی دور باش
حکم چو بر عاقبت اندیشی است
محتشمی بنده درویشی است
ملک سلیمان مطلب کان کجاست
ملک همان است سلیمان کجاست
حجله همان است که عذرا ش بست
بزم همان است که وامق نشست
حجله و بزم اینک تنها شده
وامق افتاده و عذرا شده
سال جهان گرچه بسی درگذشت
از سر مویش سر مویی نگشت
خاک همان خصم قوی گردن است
چرخ همان ظالم گردن زن است
صحبت گیتی که تمنا کند
با که وفا کرد که با ما کند
خاک شد آنکس که برین خاک زیست
خاک چه داند که درین خاک چیست
هر ورقی چهره آزاده ای است
هر قدمی فرق ملک زاده ای است
ما که جوانی به جهان داده ایم
پیر چراییم کزو زاده ایم
سام که سیمرغ پسر گیر داشت
بود جوان گرچه پسر پیر داشت
گنبد پوینده که پاینده نیست
جز به خلاف تو گراینده نیست
گه ملک جانورانت کند
گاه گل کوزه گرانت کند
هست بر این فرش دو رنگ آمده
هر کسی از کار به تنگ آمده
گفته گروهی که به صحرا درند
کای خنک آنان که به دریا درند
وانکه به دریا در سختی کش است
نعل در آتش که بیابان خوش است
آدمی از حادثه بی غم نی اند
بر تر و بر خشک مسلم نی اند
فرض شد این قافله برداشتن
زین بنه بگذشتن و بگذاشتن
هر که در این حلقه فرو مانده است
شهر برون کرده و ده رانده است
راه روی را که امان می دهند
در عدم از دور نشان می دهند
ملک رها کن که غرور ت دهد
ظلمت این سایه چه نورت دهد
عمر به بازیچه به سر می بری
بازی از اندازه به در می بری
گردش این گنبد بازیچه رنگ
نز پی بازیچه گرفت این درنگ
پیشتر از مرتبه عاقلی
غفلت خوش بود خوشا غافلی
چون نظر عقل به غایت رسید
دولت شادی به نهایت رسید
غافل بودن نه ز فرزانگی ست
غافلی از جمله دیوانگی ست
غافل منشین ورقی می خراش
گر ننویسی قلمی می تراش
سر مکش از صحبت روشن دلان
دست مدار از کمر مقبلان
خار که هم صحبتی گل کند
غالیه در دامن سنبل کند
روز قیامت که برات آورند
بادیه را در عرصات آورند
کای جگر آلود زبان بستگان
آب جگر خورده دل خستگان
ریگ تو را آب حیات از کجا
بادیه و فیض فرات از کجا
ریگ زند ناله که خون خورده ام
ریگ مریزید نه خون کرده ام
بر سر خوانی نمکی ریختم
با جگری چند برآمیختم
تا چو هم آغوش غیور ان شوم
محرم دستینه حوران شوم
حکم چو بر حکم سرشتش کنند
مطرب خلخال بهشتش کنند
هر که کند صحبت نیک اختیار
آید روزیش ضرورت به کار
صحبت نیکان ز جهان دور گشت
خوان عسل خانه زنبور گشت
دور نگر کز سر نا مردمی
بر حذر ست آدمی از آدمی
معرفت از آدمیان برده اند
و آدمیان را ز میان برده اند
چون فلک از عهد سلیمان بری ست
آدمی آن است که اکنون پری ست
با نفس هر که درآمیختم
مصلحت آن بود که بگریختم
سایه کس فر همایی نداشت
صحبت کس بوی وفایی نداشت
تخم ادب چیست وفا کاشتن
حق وفا چیست نگه داشتن
برزگر آن دانه که می پرورد
آید روزی که ازو برخورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş