بخش ۱۹ - ثمره خلوت دوم
ن نظامی گنجوی
0
Altın Yaprak
عمر بر آن فرش ازل بافته
آنچه شده باز بدل یافته
گوش در آن نامه تحیت رسان
دیده در آن سجده تحیات خوان
تنگ دل از خنده ترکان شکر
سرمه بر از چشم غزالان نظر
ترک قصب پوش من آنجا چو ماه
کرده دلم را چو قصب رخنه گاه
مه که به شب دست برافشانده بود
آن شب تا روز فرو مانده بود
ناوک غمزه ش چو سبک پر شدی
جان به زمین بوسه برابر شدی
شمع ز نور ش مژه پر اشک داشت
چشم چراغ آبله از رشک داشت
هر ستمی که به جفا درگرفت
دل به تبرک به وفا برگرفت
گه شده او سبزه و من جوی آب
گه شده من گازر و او آفتاب
زان رطب آن شب که بری داشتم
بی خبرم گر خبری داشتم
کان مه نو کاو کمر از نور داشت
ماه نو از شیفتگان دور داشت
شیفته شیفته خویش بود
رغبتی از من صد ازو بیش بود
دل به تمنا که چه بودی ز روز
گر شب ما را نشدی پرده سوز
امشب اگر جفت سلامت شدی
هم نفس روز قیامت شدی
روشنی آن شب چون آفتاب
جویم بسیار و نبینم به خواب
جز به چنان شب طربم خوش نبود
تا شب خوش کرد شبم خوش نبود
زان همه شب یارب یارب کنم
بو که شبی جلوه آن شب کنم
روز سفید آن نه شب داج بود
بود شب اما شب معراج بود
ماه که بر لعل فلک کان کند
در غم آن شب همه شب جان کند
روز که شب دشمنی اش مذهب است
هم به تمنای چنان یک شب است
من شده فارغ که ز راه سحر
تیغ زنان صبح درآمد ز در
آتش خورشید ز مژگان من
آب روان کرد بر ایوان من
ابر به باغ آمده بازی کنان
جامه خورشید نمازی کنان
حوضه این چشمه که خورشید بست
چون من و تو چند سبو را شکست
چرخ ستاره زده بر سیم ناب
زر طلی از ورق آفتاب
صبح گران خسب سبک خیز شد
دشنه به دست از پی خون ریز شد
من ز مصافش سپر انداخته
جان سپر دشنه او ساخته
در پی جانم سحر از جوی جست
تشنه کشی کرد و بر او پل شکست
بانگ برآمد ز خرابات من
کای سحر اینست مکافات من
پیشترک زین که کسی داشتم
شمع شب افروز بسی داشتم
آن شب و آن شمع نماندم چه سود
نیست چنان شد که تو گویی نبود
نیش در آن زن که ز تو نوش خورد
پشم در آن کش که ترا پنبه کرد
خام کشی کن که صواب آن بود
سوختن سوخته آسان بود
صبح چو در گریه من بنگریست
بر شفق از شفقت من خون گریست
سوخته شد خرمن روز از غمم
چشمه خورشید فسرد از دمم
با همه زهر م فلک امید داد
مار شبم مهره خورشید داد
چون اثر نور سحر یافتم
بی خبر م گرچه خبر یافتم
هر که درین مهد روان راه یافت
بیشتر از نور سحر گاه یافت
ای ز خجالت همه شب های تو
رو سیه از روز طرب های تو
من که ازین شب صفتی کرده ام
آن صفت از معرفتی کرده ام
شب صفت پرده تنهایی است
شمع در او گوهر بینا یی است
عود و گلابی که بر او بسته شد
ناله و اشک دو سه دل خسته شد
وآن همه خوبی که در آن صدر بود
نور خیالات شب قدر بود
محرم این پرده زنگی نورد
کیست در این پرده زنگار خورد
صبح که پروانگی آموخته ست
خوشتر ازان شمع نیفروخته ست
کوش کز آن شمع به داغی رسی
تا چو نظامی به چراغی رسی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş