بخش ۱۰ - پاسخ روز
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
روز گفت این چه زور و بهتان است
که ریا پیشه توفتان است
گر منافق منم تو را چه خلل
چند از آشوب امتان جدل
تا خدا بر که افکند تاوان
تو خود ان المنافقین برخوان
در جهان ظلمت از نتیجه توست
نزد دانا حقیقت است و درست
آن همه ظلمت و ضلالت کرد
نتوانی به من حوالت کرد
دل تاریک آل بوسفیان
بود بر مکر و حیلت و هذیان
معرفت در میان مجال نداشت
جهلشان جز بر آن محال نداشت
سینه باید که پاک و صاف بود
رنگ ظاهر محال و لاف بود
از ضلالت چه روشنی آید
از سیاهی سیاهی افزاید
غیرت آن سگان بی آزرم
بر دلم زد شدم چو آتش گرم
کم نشد هرگز از دلم آن سوز
هم بر این آتشم چنین زان روز
دست حیلت مزن تو بر سر شاخ
در دم اژدها مرو گستاخ
نیستی مرد این گوی این میدان
نه حریف منی یقین می دان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş