شمارهٔ ۱۰۳۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
رفتی و یک نفس نرفت از نظرم خیال تو
بی خبرم ز خود ولی با خبرم ز حال تو
جان به لب رسیده را در قدم صبا کشم
گربه من آورد شبی مژدۀ اتصال تو
مهر تو بر که افکنم بوی تو از که بشنوم
هم به خیال روی تو کیست دگر همال تو
یار به هیچ داستان نیست به اعتبار من
سرو به هیچ بوستان نیست به اعتدال تو
آیت صبح قدرتی پرتو نور عزتی
عقل از آن نمی رسد در صفت کمال تو
عین صفا کجا بدی در دل مهربان من
گرنه ز مهر آسمان فیض دهد جمال تو
گردن صد هزار دل قید جمال کرده اند
حلقۀ دام زلف تو دانۀ دام خال تو
جز به نسیم وصل تو نیست امید زندگی
واسطۀ حیات شد رایحۀ شمال تو
شیفتگی و بی خودی چون نکنم که عقل من
تا بچشد جرعه ای نیست شد از زلال تو
بس که به روزگارها قصه تو نزاریا
نقل سفینه ها کنند از پی انتقال تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş