شمارهٔ ۱۰۳۸
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
من دیده با خیال تو بر هم نمی زنم
بی یاد روح بخش تو یک دم نمی زنم
تا چند خون دل خورم اندر فراق تو
یک دم نفس به عشق تو بی دم نمی زنم
با آنکه خسته ای دل ما را به تیغ هجر
ای نور دیده ناله ز دردم نمی زنم
از غم به جان رسید دل مستمند من
آخر ببین که یک دم بی غم نمی زنم
روزی نمی رود که سر خویش حلقه وار
بر درگه وصال تو هر دم نمی زنم
گفتم که همدمم مگر آن نازنین شود
یک دم به عمر خویش به همدم نمی زنم
گفتم به ریش دل به جهانم تو مرهمی
مرهم تویی و لاف ز مرهم نمی زنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş