شمارهٔ ۱۱۰۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
گران جانی مکن یارا مشو در خواب مستانه
چو بانگ صبح بشنیدی سبک برخیز مردانه
به مسمار ارادت خویشتن چون حلقه بربندی
اگر روزی دهندت ره درون بار می خانه
تو گردانی که در تفریق مجموعیم پس دانی
که بر هرزه بریزد مرد دهقان بر زمین دانه
چه می لافی که من هستم به جان مشتاق وصل او
کجا آری فرودش چون نداری جای جانانه
نزول پادشاه و بر قماش ما و من منزل
نباشد لایق گنج نهان هر کنج ویرانه
دلی می بایدت از خویش و از بیگانه ببریده
ترا با این چه کارست ای ز من چون خویش بیگانه
اگر در مسکرات آیی ببینی کز خردمندان
تفاوت ها بود با دین براندازان دیوانه
گر از اول درآیم تا به آخر با تو برگویم
نداری باور و داری معما جمله افسانه
چو تو خود را ندانی پس چه می دانی نزاری را
نزاری شمع عشاق است و عقل و نفس و پروانه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş