شمارهٔ ۱۱۲۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ای یار بی وفا که ز ما برشکسته ای
پیوند مهر و عقد محبت گسسته ای
ضایع مکن حقوق مودت به هیچ حال
گر خود همه دمی ست که با ما نشسته ای
ما از تو خسته ایم و شکایت نمی کنیم
باری مکن ز ما گله کز ما نخسته ای
ما دست شسته از دل و جان در وفای تو
تو دل چرا ز دوستی ما بشسته ای
با این همه لطافت و شیرین زبانی ا ت
با ما به گاه طعنه زدن چون کبسته ای
آخر به رستخیز منت التفات نیست
پنداری از صراط قیامت برسته ای
حالا ز سوز وامق بی چاره غافلی
آری هنوز باش که عذرا نجسته ای
ای سرو باغ جان که ز چشمم نمی روی
بر جوی بار دیده ی من طرفه رسته ای
دل بردی از نزاری و جان هم دریغ نیست
گر دل درین ستم زده جان نیز بسته ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş