شمارهٔ ۱۱۷۱
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
گسسته ای و نخواهی که باز پیوندی
توقع است که رحمت کنی و نپسندی
سر ستیزه گرفتی چه روی می بینی
در جفا بگشادی چه نقش می بندی
بیا و دیدۀ حاسد بکن که از غیرت
گمان برد که دل از من به خیره برکندی
ز آب دیده و خاک در تو نشکیبم
که این و آن ز تو خشنودی است و خرسندی
به دیده و دل پر خون به هر چه درنگرم
خیال روی تو بینم ز آرزومندی
به گوش و گردن ما طوق عهد و حلقه ی امر
ز بنده بندگی و از شما خداوندی
غلامی تو به آزادگی تواند کرد
نزارییی که پدر را نکرد فرزندی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş