شمارهٔ ۱۱۹۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
گر تو در این بیابان برگ سفر نداری
هش دار تا به عمیا سر بر خطر نداری
پاکان راه بین را هم رهبری است رهبر
ره کی بری به مقصد گر راهبر نداری
او را که مست اویی او را ازو طلب کن
زیرا به او دلیلی زو خوب تر نداری
غایب نه ای زمانی زو بر درش چه جویی
او با تو در حضورست اما خبر نداری
در غیبت و حضورش یک ذره ره نیابی
تا پرده ی حقیقت از شبهه بر نداری
آن گه که بازیابی او را از او تمام است
با غیبت و حضورش کاری دگرنداری
با تو حجاب کلی از راه بر گرفتم
بشنو ندای وحدت گر گوش کر نداری
بگذر زخود که هیچی وز هیچی هیچ ناید
تا با تو هیچ ماند زین ره گذر نداری
با زخم خار سازی در گلستان دنیا
گر هم چو گل در این ره دامان تر نداری
دیو هوا نزاری دست ظفر ندارد
گر نفس ره زنت را در پی سپر نداری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş